عاشقان ایران اسلامی
به میعادگاه عاشقان ایران اسلامی خوش آمدید مقدمتان گلباران
قالب وبلاگ

باسمه تعالی

۱۲ اردیبهشت 1358 شیطان صفتی از گروه خود فروخته ای به نام فرقان که دل در گروه سردمدارانِ جنایتکاران آمریکاییِ ، سیلی خورده از ملت به پاخواستهِ خدای جویِ ایران اسلامی داشتند، با حربه ترور قامت رسای فرزند رشید ایران اسلامی ، حضرت آیت الله شیخ مرتضی مطهری را به جرم دفاع از قرآن و ولایت به خون کشید جهان اسلام و بخصوص ایران اسلامی را در فقدان آن مجاهد ، مبارز در راه خدا عزادار نمود . گرچه دشمنان قسم خورده اسلام و قرآن خیال می کردند که با محروم کردن انقلاب اسلامی نو پای ایران از برکات وجود چنین اندیشمندی ، می توانند به انقلاب ضربه ای وارد نمایند ، اما خون پاک این شهید ، انقلاب اسلامی را همانند خوان پاک دیگر شهدای انقلاب بیمه کرد و انسجام بخشید .

ملت سلحشور ایران اسلامی این روز را هرگز فراموش نخواهند کرد و همه ساله به یاد آن معلم و استاد شهید ، مقام معلم را گرامی داشتند و روز معلم می نامند .

قصد آن داشتم که من هم به یاد آن شهید همیشه جاوید چند جمله ای بنویسم . چون مرا توان وصف آن شهید گرانقدر و روز معلم نبود ، بهتر آن دیدم که دراین خصوص از قلم شیوا اندیشمندی فرزانه و استاد و معلم بزرگواری از حوزه علمیه قم  حضرت آیت الله استادجواد محدثی بهره کیرم تا خوانندگان محترم نیز بهره بیشتری برند و این حقیر را از دعای خیر فراموش نکنند.ضمن عرض تبریک به همه معلمان و استادان ، نظر خوانندگان را به قلم شیوا و هنرمندانه حضرت استاد محدثی جلب می نمایم .      

روز معلم:

معلّم، بر اوج جانها خطّ دانش و ايمان مى‏نگارد و در ضمير پاك دانش‏آموزان، نقش فطرت را برجسته‏تر مى‏سازد و با خامه تعليم، جامه تربيت بر اندام روحشان مى‏پوشاند و با كاشتن بذر عفاف و صداقت و تعهّد در دلها، ارزش فوق مادّى مى‏آفريند.
تلاش صبورانه و دلسوزانه معلّمان و مربيّان متعهّد، در بارور ساختن نهالهاى انقلاب، جريان آب زلال در بوستان فرهنگ و عرفان است.
اى معلّم! رنج امروز تو، اعتلاى فرهنگ و مكتب و ميهن فرداى ماست. تو «امروز» خود را وقف «فردا»ى ما كرده‏اى و همچو شمع، قطره قطره مى‏سوزى تا دل و جان ما را روشن سازى.
اى معلم!...
تو باغبان دلسوز نهالهاى امروز و سروهاى سرفراز فردايى.
دست كريم و قلب پر مهرت را از سر و جان دانش آموزان، اين ساقه‏هاى نورس و شكوفه‏هاى جوان دريغ مدار، تا عطر فردايشان يادگار بذرافشانى تو باشد و بويندگان اين گلهاى زيبا، به باغبان، آفرين گويند.
معلّما!...
شمع، از تو آموخته است، روشنى بخشيدن در تاريكى را، باغبان از تو دارد، تجربه تربيت گلها و آبيارى باغچه‏ها و گلدانها را.
اى معلّم! ...
اى فروغ ظلمت ستيز، اى مهربان، اى غمخوار، اى ابر كرامت بار!
ما، گلبوته‏هاى كنار جويباريم، و تو، آب روشن و جارى. كام جانمان، تشنه زلال «معرفت» است. ما، لوح سفيدِ دلمان را به «امانت»، به تو سپرده‏ايم.
در قلب‏هاى ما، مشعل هدايت و ايمان بيفروز و مشامِ ما را، با عطر يقين و معنويّت، معطّر ساز.(نقل از :محدثی ، جواد ، قطعات ) 

شهيد مطهّرى‏ ، پاره تن امام (ره)

شكسته و بريده باد، دست «فرقان»، كه با تبر ترور، بيرحمانه قامت استوار و تنومند تو را به خاك افكند و با سرب مذاب، مغز تو را كه عصاره عمرى تلاش و تجربه و آموختن و اندوختن بود، نشانه گرفت و قلب تو را كه براى اسلام مى‏تپيد از كار انداخت.
وقتى كه دشمنان حق، در ميدان فكر، تو را حريف نبودند، منطق را بر زمين نهادند و اسلحه را برداشتند و به جنگ تو آمدند. آن هم، نه در روز روشن، كه در سياهى شب! نه با منطق و سخن، كه با گلوله و آتش، نه روياروى و جوانمردانه، كه از پشت سر ... و بى‏خبر!
تو با حضور خود، همه جا را پر كرده‏اى و در ميان ما و در قلب تاريخ، زنده هستى.
گرچه رفتن نابهنگام تو، آوارى از غم، بر سرمان ريخت، و دست نيازمان را همچنان در راه طلب، گشوده نگاه داشت، امّا ... شايد شهادت تو نيز از آن الطاف خفيّه الهى بود، تا به جويندگان اسلام، حركتى بخشد و بكوشند، تا اين خلأ را پركند.
چه شدّتها به جان خريده شد، تا قلمها در دست «مطهّرى» قرار گيرد و با طهارتى از جان برخاسته، به «تطهير» انديشه‏ها بپردازد و افكار «طاهره» را بر لوح دلها بنگارد.
چه خوب است كه «قلم» در دست مطهرى‏ها باشد، و منبرها، در اختيار خطابه‏هاى استاد شهيد، و كلاسها، پر از شاگردان او، و كاغذها، پذيراى كلمات آن معلّم.( نقل از محدثی ، جواد ، قطعات ، قم - اردى‏بهشت 1360 ش )

اى روح مطّهر!...
اكنون، در اين زمانِ سراسر نياز، كوير تشنه و عطشناك انديشه‏هاى جستجوگر اين نسل، بيش از همه وقت انتظار تو را مى‏كشد و در عصر هجوم «بودن» هاى كاذب و وجودهاى مصنوعى، «نبود» تو را غمگنانه مى‏سرايد و بر بام دلش، آواى اندوه، سر مى‏دهد.
اكنون، جوانه‏هاى رُسته از شاخه‏هاى زمان پس از انقلاب، جوياتر از پيش، چشم اميد به بارش انديشه‏هاى تو دوخته است تا همچون هميشه، سرزمين بِكر افكار را برويانى و ساقه‏هاى خشكيده و قحطى زده را به برگ و بار بنشانى.
اى روشنايى خورشيد!...
چه مى‏شد كه ديگر بار، انفجار فجرى مى‏شد و تابش سحرى از دامان فلق؟... چه مى‏شد كه نسل شب زده ما، طلوع دانش اصيل تو را بر افق افكار خويش به تماشا مى‏نشست واسلام را از زبان تو مى‏نوشيد؟ كه زبان تو مجراى معارف زلال و شيرين مكتب بود.
اى باغبانِ بيدار و تيز بين!...
باغِ انديشه‏هاى نسل ما، پر از نيلوفر سؤال است. چه مى‏شد كه دستهاى مهربان و صميمى تو علف هرزه‏هاى شبهه‏ها و اشكالات را مى‏چيد؛ و ساقه‏هاى تُرد ذهن ما را آبيارى مى‏كرد و گلبوته‏هاى شناخت ما را مى‏شكوفاند؟!
شكسته و بريده باد، دست «فرقان»، كه با تبر ترور، بيرحمانه قامتِ استوار و تنومندِ تو را به خاك افكند و با سربِ مذاب، مغز تو را كه عصاره عمرى تلاش و تجربه و آموختن و اندوختن بود، نشانه گرفت و قلب تو را كه براى اسلام مى‏تپيد از كار انداخت.
مطهّرى عزيز!...
آنان كه از نزديك با تو نشست و برخاست داشته‏اند و شور و شيدايى تو را در راه معرفت و مكتب ديده‏اند، لقبِ «عاشق» رابر تو زيبنده مى‏بينند و به عشق تو به جمال برتر و كمال والا، شهادت مى‏دهند...
اى خلوص زندگى! مطهّرى عزيز!...
عرضه اسلام ناب به اين نسل مشتاق، حاصل عمر تو بود و تو خود، حاصل عمر امام. آنچنان كه تو را فرزند عزيز خطاب كرد و در سوگت نشست و غمگنانه و دردمندانه، دُر واره‏هاى اشگ بر چهره‏اش غلتيد.
آه... اى چراغ بيدارى!
اى دو چشم فروزان، كه در محلّه كوران و در انبوه ديده‏هاى كور سو، به ديدبانى خطّ ايمان ايستادى و نگهبانى برج شرف و شريعت را گردن نهادى و به مرزبانى دين پرداختى و در سنگر بيان، براى هر يورشى از سوى اجانب، پاسخى دندان شكن داشتى و هر نفوذى را به پايگاه عقايد مى‏بستى و هر هجومى را به كشور معارف وحى، با سلاح قلم و با گلوله كلمه جواب مى‏دادى و با «حضور مسلّحانه» در هر صحنه‏اى كه دشمن به تاخت و تاز و دروغ و جعل و تحريف و افساد مى‏پرداخت، نقابها را از چهره‏ها كنار مى‏زدى و انديشه‏هاى شيطانى را از پشت صورتكها بيرون مى‏كشيدى و طشت رسوايى‏شان را بر زمين مى‏انداختى.
تو، نقشه‏هاى نهان را كه دست شرك جديد
به دستيارى بى مزد خائنان منافق‏
براى ملّت ما مى‏كشيد، مى‏ديدى‏
تو «خطّ سوّم» نامرئى كتابِ «غَسَق» را
به تيز هوشى مخصوص خويش، مى‏خواندى...
استاد شهيد!...
وقتى كه زبان به سخن مى‏گشودى، عناصر ماركسيست و چپ زده و شرق گرا، و خود باختگان بى ريشه و غرب باور، كه افكار وارداتى و پوسيده خود را در خروش انديشه‏هاى ژرف و اصيل اسلامى تو ورشكسته مى‏ديدند، و فلسفه‏هاى منجمد و يخ زده خويش را در گرماى «اصول فلسفه» تو، آب شده مى‏يافتند، چاره‏اى جز جبهه‏گيرى خصمانه نداشتند و سايه‏ات را نيز با تير مى‏زدند.
مرعوبان واشنگتن، مجذوبان مسكو، و مفتونان فرانسه، آنانكه به چشم و گوششان «عينك روسى» و «سمعك آمريكايى» زده بودند، دشمنت بودند، چرا كه تو، با دستى پر از معارف قرآن و اهل بيت(ع) به جنگ تفسير مادّى مذهب مى‏رفتى و «ماترياليسم منافق» را كه پشت نقاب تفسير قرآن، چهره پنهان كرده بودى،رسوا مى‏ساختى‏ و خود، شهيد ايمان شدى و كشته حقيقت!...
مگر تو خود نگفتى كه: «اگر قرار است من زندگى خود را در راه جلوگيرى از انحراف در اسلام از دست بدهم، بگذار چنين باشد، كه اين بهترين شيوه مردن است»؟ تو گفتى... وامام هم، كه تو را فرزند عزيز و پاره تن خويش دانست، مُهر تأييد بر آن زد و گفت:
«شخصى كه عمر شريف و ارزنده خود رادر راه اهداف مقدّس اسلام، صرف كرد و با كجرويها و انحرافات، مبارزه سرسختانه كرد...»
آرى... اى شهيد عاشق!
وقتى كه دشمنان حق، در ميدان فكر، تو را حريف نبودند، منطق را بر زمين نهادند و اسلحه را برداشتند و به جنگ تو آمدند.
آن هم، نه در روز روشن، كه در سياهى شب! نه با منطق و سخن، كه با گلوله و آتش،
نه روياروى و جوانمردانه، كه از پشت سر... و بى خبر!
آه... اى آبرو بخش قلم!
اى قصّه گوى پير بُرنادل! كه بر ساحل تاريخ اسلام و سيره پيامبر و امامان نشسته بودى و برايمان از آن دريا، مرجانهاى درشت و صدفهاى گرانبها ارمغان مى‏آوردى.
ديگر چه كسى براى ما «داستان راستان» خواهد گفت؟
(9) و كدام زبان گويا، ما را در پرتو «جاذبه على» گرما خواهد بخشيد؟
اى دست نوازشگر و پر بار! بعد از تو كدام باغبان صميمى، دستمان را گرفته و مشام جانمان را با «سيرى در نهج البلاغه» به بوييدن معارف علوى معطّر خواهد ساخت؟ و كدام معلّم، نكات سازنده‏اى از «سيره نبوى» را در مزرع جانمان خواهد كاشت؟
آه... اى معلّم اسلام! وقتى ديدگان ما به «جهان بينى توحيدى» تو افتاد و دريچه «انسان و ايمان» را به رويمان گشودى و چهره «انسان در قرآن» را به ما نماياندى، از «وحى و نبّوت» تو توشه‏ها برگرفتيم و با سنتهاى «جامعه و تاريخ» آشنا شديم و با «شناخت» تو معارف را شناختيم و پروازكنان به سوى «زندگى جاويد» شتافتيم تا شايد دوستى «پيامبر امىّ» را فراهم آوريم و پيوند «ولاء ها و ولايتها» را استوار سازيم.
در عصرى كه زنان ما را از درون پوك مى‏كردند و به پوچى مى‏كشاندند، براى دفاع از اين قشرِ بى دفاعِ جامعه، «نظام حقوق زن...» را مطرح ساختى و براى مبارزه با بيمارى برهنگى و مسخ زن، كه ملعبه حرمسراهاى جديد تمدّن وحشى شده بود، «مسأله حجاب» را بعنوان ارزشى و اصالتى براى زن بيان كردى تا اساس جامعه استوار بماند و پيوند خانواده‏ها از هم نگسلد و حرمت خواهرانمان بعنوان يك انسان، محفوظ بماند.
مطهّرى شهيد!...
بعنوان يك انسان متعهّد، به «انسان و سرنوشت» مى‏انديشيدى و بعنوان يك عالم شيعى مسؤول و آگاه، يك لحظه از سرنوشت جامعه غافل نبودى. در همان زمان كه براى كاشتن بذر ايمان در ذهن نسل پوياى گريزان از مذهب، «علل گرايش به مادّيگرى» را بر مى‏شمردى، با «گفتارهاى معنوى» ات روح معنويّت و تقوا و عرفان را در ما مى‏دميدى و براى ياد آورى گذشته پر شكوه فرهنگ و تمدّن ما، «خدماتِ متقابل اسلام و ايران» را يكايك بازگو مى‏كردى.
با تحليل‏هاى دقيقت، احياى تفكر اسلامى را در نظر داشتى و نسل جوان تشنه ما را با «علوم اسلامى» آشنا مى‏كردى و منطق و فلسفه و حكمت و كلام و عرفان و فقه و اصول را در قالبى استوار و بيانى رسا به جويندگان علوم دين مى‏آموختى و در كنار آن، بخاطر دميدن روح حركت و شور انقلاب در امّت مأيوس و وازده و سرخورده اسلامى، «نهضتهاى اسلامى صد ساله اخير» را برايمان تبيين و تحليل مى‏كردى تا امّت مسلمان بپا خاسته و «انقلاب اسلامى» را پى ريزى كنند و زمينه‏ساز «قيام و انقلاب مهدى» گردند و از «شهيد» دادن نهراسند.
آرى... استاد عزيز! اينك چندى است كه از شهادتت مى‏گذرد.
تو با حضور خود، همه جا را پر كرده‏اى و در ميان ما و در قلب تاريخ، زنده‏اى.
گرچه رفتن نابهنگام تو، آوارى از غم، بر سرمان ريخت و دست نيازمان را همچنان در راه طلب، گشوده نگاه داشت، امّا... شايد شهادت تو نيز از آن الطاف خفيّه الهى بود، تا به جويندگان اسلام، حركتى بخشد، و بكوشند، تا اين خلأ را پر كنند.
شور آفرينى و حركت زايى و آگاهى بخشى شهادت تو، به جاى خود. ولى... خوارج اين عصر، و نهروانيان اين انقلاب و مارقينِ جمهورى اسلامى، بخصوص گروه «فرقان» كه آن سرو بلند را فرو شكسته و فرار كردند و آن خورشيد تابنده را به غروب نشاندند و خود غايب شدند، اى كاش، وحشت، امانشان مى‏داد، تا لحظه‏اى بايستند و در جارى خونِ تو، جريان ايمان را در اندام جامعه ببينند و در افتادن تو، برخاستن خلقى را تماشا كنند و در سرخى خونت، سر سبزى اسلام را بنگرند، و در خاموشى تو، خروش امّتى مصمّم و خشمگين را بشنوند، كه همه، يك دهان شده بودند و فرياد مى‏زدند:
«معلّم شهيدم!... راهت ادامه دارد.»
‏(نقل از : محدثی ، جواد ، از ساحل به دریا ، قم - ارديبهشت 1359 ش)    

 

[ ۱۳۸٦/٢/۱۳ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ جلیل محمودی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب
**** **** ** وصیت شهدا ** جنگ دفاع مقدس **
روزشمار فاطمیه ** دانشنامه عاشورا ***
**
ساعت فلش مذهبی **